عشق فقط عشق به خدا!!!!

سلام دوستای گلم و همیشگیم ممنون که تحملم کردید خب خدارو شکر همه مشکلاتم حل شد 

 بازم میتونم براتون بنویسم دیگه کسی نیست که بشناستم و نوشته هامو بخونه حالا بازم  

مینویسم از زندگیم از دلم ار حالم از روزا و شبام الان عجب حس غریبی دارم اینقدر دلم گرفته  

میخوام برم یک جایییی دوووووووووووووووور خیلی دوووووووووووور جایی که هیچکس  

نشناستم یک شغل کوچیک یک زندگی آروم و نرم دور از حاشیه دور از کسایی که منو بشناسن 

 خدا جونم منم خستم از آدمات



تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:42 | نویسنده : محمدحسین |

سال نو همتووون مبارککک سال خوبی داشته باشید



تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 11:37 | نویسنده : محمدحسین |

از این خیابونا هر وقت رد میشم

دیوونه تر میشم بی حد واندازه

باور کن این روزا هر چی که میبینم

فکر منو داره یاد تو میندازه
از این خیابونا حیرون و سرگردون

هر روز رد میشم

فک می کنم کم کم دیونه بازی رو

دارم بلد میشم

♫♫♫

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است

♫♫♫

♫♫♫

تو این پیاده رو

بین همین مردم

با اشتباه اما

خیلی تو رو دیدم

این که چرا نیستی

من این سوال و از

هرکس که میدیدم صد بار پرسیدم

وقتی حواس تو درگیر رفتن بود

بیهوده جنگیدم تو از همون اول

منو نمیخواستی من دیر فهمیدم

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است



تاريخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : محمدحسین |

از این خیابونا هر وقت رد میشم

دیوونه تر میشم بی حد واندازه

باور کن این روزا هر چی که میبینم

فکر منو داره یاد تو میندازه
از این خیابونا حیرون و سرگردون

هر روز رد میشم

فک می کنم کم کم دیونه بازی رو

دارم بلد میشم

♫♫♫

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است

♫♫♫

♫♫♫

تو این پیاده رو

بین همین مردم

با اشتباه اما

خیلی تو رو دیدم

این که چرا نیستی

من این سوال و از

هرکس که میدیدم صد بار پرسیدم

وقتی حواس تو درگیر رفتن بود

بیهوده جنگیدم تو از همون اول

منو نمیخواستی من دیر فهمیدم

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است



تاريخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : محمدحسین |

از این خیابونا هر وقت رد میشم

دیوونه تر میشم بی حد واندازه

باور کن این روزا هر چی که میبینم

فکر منو داره یاد تو میندازه
از این خیابونا حیرون و سرگردون

هر روز رد میشم

فک می کنم کم کم دیونه بازی رو

دارم بلد میشم

♫♫♫

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است

♫♫♫

♫♫♫

تو این پیاده رو

بین همین مردم

با اشتباه اما

خیلی تو رو دیدم

این که چرا نیستی

من این سوال و از

هرکس که میدیدم صد بار پرسیدم

وقتی حواس تو درگیر رفتن بود

بیهوده جنگیدم تو از همون اول

منو نمیخواستی من دیر فهمیدم

انگار قدمام به این خیابونا

وقتی که تو نیستی بدجوری وابسته است

انقدر که با فکرت قدم زدم اینجا

حتی خیابونم از قدمام خسته است



تاريخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : محمدحسین |

 مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

در میان توفان هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می مانم، تا سر بگذاری بر سر من

دختر زیبا از برق نگاه تو، اشگ بی گناه تو، روشن گردد یک

امشب من

ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم،

میان پرنیان غنوده بود.

در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود.

بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم.

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن تر دارم… ها

مراببوس

این بوسه وداع

بوی خون می دهد



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : محمدحسین |

کی فکرشو میکرد که روزی دنیا از  

نو همچیو برعکس بسازههه 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 0:0 | نویسنده : محمدحسین |
تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ | 0:27 | نویسنده : محمدحسین |

dar in web digar posti gozashte nemishavad bye



تاريخ : یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ | 14:34 | نویسنده : محمدحسین |


من عاشق امروزم...
دیروز را که نمیتوانم جان دوباره ببخشم،
برای همیشه دیروزم گذشته است،
تمام شده است،
همه ناکامیها،شادیها،پیروزیهای دیروزم از بین رفته اند،
چه ناتوانم که نمیتوانم به دیروزم برگردم،
رفت که رفت همه ی گذشته ام،
اما امیدی هست،
از دیروزم درس می گیرم،
تا امروزم را بسازم،
من عاشق امروزم... امروز،همین حالا،این لحظه،
نمیگذارم فردا نگرانم کند،
شاید هیچ وقت فردایی نداشته باشم،
شادیها، موفقیتها،لبخندهای فردا نباید ذوق زده ام کند ، مشکلات، نا امیدیها و اشکهای فردا که از راه نرسیده تا نگرانش شوم،
من عاشق امروزم...
امروز بهترین لباسم را میپوشم،
بهترین عطرم را میزنم،
تا فرصت دارم هر چه دوستت دارم نگفته دارم خرج میکنم؛
حتما برای عزیزانم گل میخرم،
کتابهای نخوانده ام را می خوانم،
برای دیدن رنگین کمان عجله میکنم،
از بوییدن گلها خود را سر مست میکنم،
بهترین خویشتن خویش را عرضه میکنم،
والاترین اخلاقم،استعدادم،شکوهم...
تقدیم میکنم با عشق
به خانواده ام،دوستانم، همکارانم
من عاشق امروزم
چقدر کار برای امروز دارم،
باید امروزم را زندگی کنم..
 



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ | 22:18 | نویسنده : محمدحسین |